![]()
آخرین ارسال های انجمن آرزو
|
|
به خاطـــــــــر تمام سادگیهام نمیبخشمت تـــــــو را
|
|
۱۲-۱۸-۱۳۸۸, ۰۵:۱۳ عصر
ارسال: #1
|
|||
|
|||
![]() به من آنکه بدی آموخت تو بودی، تو بودی تو بودی منو آتیش زدو خود سوخت تو بودی، تو بودی تو بودی آنکه با تیره به زهرآلودۀ عشق دل و دیدمو به هم دوخت تو بودی اونکه با شعبده بازی به نیرنگ لب فریاد منو دوخت تو بودی به من آنکه بدی آموخت تو بودی، تو بودی تو بودی منو آتیش زدو خود سوخت تو بودی، تو بودی تو بودی آخر این قصۀ ما از خود ما از ابتدا پیدا بود، نیرنگ بود، رویا بود دشمن ما از خودما هر لحظه بین ما بود، از ما بود ، با ما بود تو منو به بازی تلخی کشوندی که ندونسته به انتها رسوندی من به خواب تو ،تو جادو شدۀ خواب دشمن ما رو سر سفره نشوندی اونکه دل به قصه ها باخت تو بودی، تو بودی تو بودی خونمونو روی آب ساخت تو بودی، تو بودی تو بودی آخر این قصۀ ما از خود ما از ابتدا پیدا بود، نیرنگ بود، رویا بود دشمن ما از خودما هر لحظه بین ما بود، از ما بود ، با ما بود ![]() Dellneveshte.Tk |
|||
|
۱۲-۱۸-۱۳۸۸, ۰۵:۳۰ عصر
ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
خسته ام ...
خسته ام از عاشق بودن! خسته از دوست داشتن! خسته از کسی که دوست داشتنم را نفهمید! خسته از روزگاری که بی وفا بودن در آن حرف اول را میزند! خسته از کسی که وجودم را مملو از خودش کرد وبا بی وفایی تمام خیانت کرد...! روزگار است چه میشود کرد...؟؟ چند روزی است که از اسیر بودن آزاد شده ام... اما اسارت را دوست داشتم...از اسیر تو بودن لذت میبردم! دیگه دارم عادت میکنم عادت میکنم بهت فکر نکنم دیگه به خاطرات گذشته فکر نمیکنم دارم این جمله رو مدام تکرار میکنم:زندگــــــــــــــی جریــــــــــان دارد!!! من به اندازه چشمان تو غمگین ماندم و به اندازه هر برق نگاهت نگران تو به اندازه تنهایی من شاد بمان |
|||
|
۱۲-۱۸-۱۳۸۸, ۰۵:۴۰ عصر
ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
تمام برگه هاي دفتر خاطراتم را پاره پاره ميكنم و با جرقه نفرت جلوي چشمانت به آتش ميكشم حتي خاكستري از آنها هم نميگذارم باقي بماند.. بادي شروع به وزيدن ميكند و تمام خاكسترها را با خود ميبرد اين باد همان آهم بود از سادگي ..لعنت به تو اي عاشقي لعنت به تو اي عاشقي..
من به اندازه چشمان تو غمگین ماندم و به اندازه هر برق نگاهت نگران تو به اندازه تنهایی من شاد بمان |
|||
|
۱۲-۱۸-۱۳۸۸, ۰۵:۵۳ عصر
ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
امیر خان با اجازه ات کپیش کردم توی وبلاگم
"فرق است بين دوست داشتن وداشتن دوست. دوست داشتن امري لحظه اي است ولي داشتن دوست,استمرارلحظه هاي دوست داشتن است." دکترعلی شریعتی |
|||
|
۱۲-۱۹-۱۳۸۸, ۰۲:۴۷ صبح
ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
چه سنگینه آدم یه کوه روی دلش باشه و نتونه حرف بزنه
اونم بخاطر احترام به عشق و علاقه ای که وجود داشته چه تلخه آدم همه وجودش و سعی و تلاشش رفع نگرانیها و خوشبختیه کسی باشه و همیشه از خدا بخواد خطاها و اشتباهات رو ببخشه و بجاش خوشبختیا و مهربونی خودش رو جایگزین کنه بعد مواجه بشه با شدیدترین حمله ها و تهمتها و ناسزاها و با همه تلاشی که داشته در جهت خوشبختی و سعادت کسی اونوقت طرفش بیاد اونو آماج شدیدترین حملاتش قرار بده ..... عیبی نداره ماهم خدائی داریم و از همون خدا میخوایم که کاری کنه که نهایتا خودش از ما راضی باشه و ما را بخشیده باشه خدایا چنان کن سر انجام کار ....... تو خشنود باشی و ما رستگار وفا را از ماهی بیاموز که وقتی از آب جداست می میرد، نه از زنبور که وقتی از گلی خسته می شود سراغ گلی دیگر می رود. |
|||
|
۱۲-۱۹-۱۳۸۸, ۱۰:۳۱ صبح
ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
ممنون نیکای عزیز تو مثل تاپیک قبلی منو غافلگیر کردی
آشنای عزیز همش متعلق به خودته همشهری، اومدم وبلاگت و برات خصوصی دادم اگر شد در موردش بیشتر حرف میزنیم ![]() Dellneveshte.Tk |
|||
|
۱۲-۱۹-۱۳۸۸, ۱۰:۴۵ صبح
ارسال: #7
|
|||
|
|||
![]() Dellneveshte.Tk |
|||
|
۱۲-۱۹-۱۳۸۸, ۰۳:۱۳ عصر
ارسال: #8
|
|||
|
|||
|
اينجا كه دنيا اسمشه غربت نشيني رسمشه
با ما كه دل پاكيزه ايم گويي هميشه خصمشه دنيا يك روز خودكشيه يك روز پر از دلخوشيه اما براي من فقط يك تابلوي نقاشيه عشقاي بي دست و بي پا يخ زده در دلاي ما آي روزگار ما زنده ايم نفس نكش به جاي ما آي ادما بسه ديگه اين برزخه يا زندگي مونديم جدا از همديگه فقط به جرم سادگي من به اندازه چشمان تو غمگین ماندم و به اندازه هر برق نگاهت نگران تو به اندازه تنهایی من شاد بمان |
|||
|
۱۲-۱۹-۱۳۸۸, ۰۳:۱۸ عصر
ارسال: #9
|
|||
|
|||
|
دلم واسه خودم داره می سوزه که زندگیمو رو باختم
دلم واسه خودم داره می سوزه یک عمری با تو ساختم دلم خوشه که آخرش فقط تو رو شناختم تمام احساس تو رو از حرف های سردت فهمیدم از این که یک روزی بری بی تو بشم تو دنیا تنها بشم ترسیدم تو همیشه پیش من نقش خود فرشته بودی یک دروغ ساده واسه این که نوشته بودی می دونم عشقم رو مثل بازی ساده گرفته بودی خیلی حیف قصمون صحنه سازی بود من به اندازه چشمان تو غمگین ماندم و به اندازه هر برق نگاهت نگران تو به اندازه تنهایی من شاد بمان |
|||
|
۱۲-۱۹-۱۳۸۸, ۰۳:۲۳ عصر
ارسال: #10
|
|||
|
|||
|
همیشه یه کسایی بودن که بهم میگفتن چرا تو عشق نداری؟همیشه بودن کسایی که بهم
بگن عشق یعنی زندگی... میگفتن اگه عاشق نشی یعنی زندگی نکردی... ولی بهم نگفتن اگه اسیر یکی بشی دلت میسوزه...بهم نگفتن اگه با چشاش نگات کنه انگار تموم جونتو به آتیش میکشن...بهم نگفتن اگه تموم روز ببینیش بازم دلتنگش میشی...بهم نگفتن ممکنه یه روز بذاره بره...بهم نگفتن... نگفتن که تو پشت سرش اشک میریزی ولی اون بی اعتنا میره...نگفتن تو دیوونش میشی ولی اون بی خیالت میشه. من به اندازه چشمان تو غمگین ماندم و به اندازه هر برق نگاهت نگران تو به اندازه تنهایی من شاد بمان |
|||
|
۱۲-۱۹-۱۳۸۸, ۰۳:۲۳ عصر
ارسال: #11
|
|||
|
|||
|
خواهش امیر داداش گلمممممممممممممممممم
ههه من به اندازه چشمان تو غمگین ماندم و به اندازه هر برق نگاهت نگران تو به اندازه تنهایی من شاد بمان |
|||
|
۱۲-۱۹-۱۳۸۸, ۰۳:۲۵ عصر
ارسال: #12
|
|||
|
|||
|
دوستم نداشت دروغ میگفت هر بار که بسراغم می آمد با گریه میگفتم راستش را بگو اگر مهر به دیگری داری ترا می بخشم . و باز خنده ای میکرد و میگفت جز تو مهر به کسی ندارم. تا اینکه یکروز با گریه بسراغم آمد . گفت مرا ببخش به تو دروغ گفتم . دل بدیگری دارم. خنده تلخی کردم و گفتم من هم بتو دروغ گفتم ترا نمی بخشم من به اندازه چشمان تو غمگین ماندم و به اندازه هر برق نگاهت نگران تو به اندازه تنهایی من شاد بمان |
|||
|
۱۲-۱۹-۱۳۸۸, ۰۳:۴۴ عصر
ارسال: #13
|
|||
|
|||
|
می دانستم روزی فرا می رسد که باید بگویم:
ای کاش کـه عاشقت نمی شـــــــدم! و می دانم روزی فرا می رسد که تو میگویی: ای کاش که قدرش را می دانســـــتم! من به اندازه چشمان تو غمگین ماندم و به اندازه هر برق نگاهت نگران تو به اندازه تنهایی من شاد بمان |
|||
|
۱۲-۱۹-۱۳۸۸, ۰۴:۰۸ عصر
ارسال: #14
|
|||
|
|||
|
تو را هرگز نمی بخشم
که بر باد فنا دادی همه عشق و نیازم را به یک هرزه نگاه دادی چه قدر ساده برای بی وفاییهای تو میمردم ولی حالا چه قدر زیبا جواب خوبی ام را نا روا دادی چه اندک بود احساسم برای قلب نامردت جواب گریه هایم را باسکوتی بی صدا دادی من به اندازه چشمان تو غمگین ماندم و به اندازه هر برق نگاهت نگران تو به اندازه تنهایی من شاد بمان |
|||
|
۱۲-۱۹-۱۳۸۸, ۰۷:۰۲ عصر
ارسال: #15
|
|||
|
|||
|
نیکا ممنونم ازت
![]() Dellneveshte.Tk |
|||
|
۱۲-۲۱-۱۳۸۸, ۱۲:۵۶ عصر
(آخرین تغییر در این ارسال: ۱۲-۲۱-۱۳۸۸ ۱۲:۵۷ عصر توسط *nazanin joon*.)
ارسال: #16
|
|||
|
|||
|
تحمل کن عزیز دل شکسته
تحمل کن به پای شمع خاموش تحمل کن کنار گریه من به یاد دلخوشیهای فراموش جهان کوچک من از تو زیباست هنوز از عطر لبخند تو سرمست واسه تکرار اسم ساده تو ست صدایی از من عاشق اگر هست منو نسپُر به فصل رفته عشق نذار کم شم من از آینده تو به من فرصت بده گم شم دوباره توی آغوش بخشاینده تو به من فرصت بده برگردم از من به تو برگردم و یار تو باشم به من فرصت بده باز از سر نو دچار تو گرفتار تو باشم به من فرصت بده باز از سر نو دچار تو گرفتار تو باشم نذار از رفتنت ویرون شه جانم نذار از خود به خاکستر بریزم کنار من که وا میپاشم از هم تحمل کن، تحمل کن عزیزم به من فرصت بده رنگین کمون شم از آغوش تو تا معراج پرواز حدیث تازه عشق توام من به پایانم نبر از نو بیآغاز منو نسپار به فصل رفته عشق نذار کم شم من از آینده تو به من فرصت بده گم شم دوباره توی آغوشه بخشاینده تو به من فرصت بده برگردم از من به تو برگردمو یار تو باشم به من فرصت بده باز از سر نو دچار تو گرفتار تو باشم به من فرصت بده باز از سر نو دچار تو گرفتار تو باشم ![]() تقديم به چشم هايي که در راه ماندند و دل هايي که آنها را نديدند تقديم به اشک هايي که غرورشان شکست و عهدي که هيچکس با آنها نبست گفتم دوست دارم نگاهی کردو گفت چندتا دستامو بالا آوردم و تمام انگشهای دستمو نشونش دادم اما اون به کف دستام که خالی بود نگاه میکرد |
|||
|
۲-۱۳-۱۳۸۹, ۰۵:۱۱ عصر
ارسال: #17
|
|||
|
|||
|
نمی بخشمت بخاطر
عشقی که بر قلبم حک کردی و حال تنهایش گذاشتی............ ![]() من به اندازه چشمان تو غمگین ماندم و به اندازه هر برق نگاهت نگران تو به اندازه تنهایی من شاد بمان |
|||
|
۲-۱۳-۱۳۸۹, ۰۵:۴۶ عصر
ارسال: #18
|
|||
|
|||
|
نمی بخشمت !
بجای آنکه در خلوتِ خویش پیالهی شرابِ شادی هایم را شعر بریزی و از شانههایم تا آسمان بالا روی دزدانه با تسبیحِ تزویرِ خویش کدام خدا را شیطان مانده ای که تمامِ حقیقت مرا حقیر می کنی. چطور ببخشمت ! وقتی از عطرِ عریانِ عاطفه ام بویی به بالایت نمی بینم . و هنوز پیراهنِ رؤیاهایت بوی پریروز می دهند چطور ببخشمت وقتی آهسته پا به خلوتِ خیالم می گذاری تمام رؤیاهای روستائی ام را رَم می دهی نمی بخشمت مگر حماقت خویش را بر سنگ صداقتم بشکنی و ایینهای برایم بیاوری تا تمامِ تنهایی هایم را قسمت کنم . من به اندازه چشمان تو غمگین ماندم و به اندازه هر برق نگاهت نگران تو به اندازه تنهایی من شاد بمان |
|||
|
|
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان

![[-] [-]](images/collapse.gif)


![[تصویر: 1268195195.jpg]](http://up.iranblog.com/37261/1268195195.jpg)
![[تصویر: 45560.jpg]](http://www.img4up.com/up1/45560.jpg)




![[تصویر: f6y9kixi8di5llyvauc.jpg]](http://www.axup.ir/images/f6y9kixi8di5llyvauc.jpg)
![[تصویر: atrnk5.jpg]](http://img.villagephotos.com/p/2006-10/1218014/atrnk5.jpg)